به نام خدا

 

زندگی ام خیلی زیباست

 

یه روز سرد زمستونی بود چند روز دیگه قرار بود برم تهران برای کنکور عملی ام ، باید خوب

 

تمرین میکردم نقاشی ام خوب بود ولی تو کنکور باید ذهنی میکشیدیم ، رفتم پیش یکی از

 

استادام برای آموزش ، همش چهار روز بیشتر نرفتم اونم روزای آخر که نزدیک کنکور بود ،

 

امید نداشتم قبول بشم چون آزمون تئوری رو خوب نداده بودم ولی به اصرار استادم که قبلا هم

 

پیشش میرفتمو طراحی هامو بهش نشون میدادم ازم خواست شانسمو امتحان کنم شاید قبول

 

بشم ، میخواستم امتحان کاردانی به کارشناسی بدم .

 

بگذریم ، روز آخر کلاسم بود اومدم بیرون سوار تاکسی شدم دو تا پسر غریبه کنارم نشسته

 

بودن احساس راحتی نمیکردم ، یکیشون خیلی آروم انگار اسممو صدا زد ، سرممو طرف اونا

 

کردم فکر کردم اشتباه شنیدم بیخیال شدم ، از تاکسی پیاده شدم سوار یه تاکسی دیگه شدم

 

چون از اون به بعد رو باید با یه تاکسی دیگه میرفتم برای اینکه راحت باشم رفتم جلو نشستم

 

اون موقع متوجه نشدم ولی همون دو نفر دوباره اومده بودن صندلی عقب نشسته بودن مسیر

 

طولانی بود بالاخره رسیدم دم خونه پیاده شدم .

 

همون موقع هم یه نفر از اون پسرا پیاده شد ، اصلا متوجه نشدم که داره دنبالم میاد ، درو باز

 

کردم رفتم تو خونه ، نمیدونم چطور شد یادم رفت در بیرون رو ببندم ، دکمه آسانسور رو زدم

 

منتظر موندم تا باز بشه ، دیدم یه پسری اومد داخل سلام کرد فامیلیمو گفت تعجب کردم که از

 

کجا میدونه ، شمارشو روی یه کاغذ نوشته بود التماس میکرد ازش بگیرم ، گفتم من

 

نمیشناسمت نمیتونم ازت بگیرم خودشو معرفی کرد شناختمش فامیلمون بود ولی از زمان بچگی

 

به بعد ندیده بودمش چون ما با خانواده عمو و پسر عمو های پدرم رفت و آمد نداریم و فقط

 

میدونیم که با هم فامیلیم همین ، ولی بچه بودم تو یه محله بودیم ، خیلی شیطون بود ، یه بار

 

یه مشت خاک ریخته بود رو سرمو حسابی از دستش عصبانی بودم ، یه بار هم بهم گفت یه

 

کلمه رو بگم بعد یه حرف بد رو که با اون کلمه هم قافیه بودن همش تکرار میکرد خلاصه

 

خیلی شیطون بود ، داشتم میگفتم ، منم بهش گفتم هیچ وقت با یه نگاه نباید عاشق بشی و

 

به یه دختر شماره بدی ، چون نمیدونستم خیلی وقته دوسم داره ، رفتم داخل آسانسور بازم

 

خواهش کرد ازش بگیرم منم دیدم خیلی التماس میکنه ازش گرفتمو بهش گفتم : ازت میگیرم

 

ولی بهت زنگ نمیزنم .

 

طبقه دوم زدم یه راست رفتم داخل اتاقم ، بهش فکر کردم به بچگی مون فکر کردم نمیدونم

 

چطور شد ، اصلا هیچی یادم نمیاد که چطور شد این تصمیم رو گرفتم ، شاید به خاطر اینکه

 

تنها بودم و افسرده به خاطر مرگ پدرم و بیشتر خواهرم که به خاطر سرطان فوت کرد و من

 

تنها شدم روزای خیلی خیلی سختی رو بعد از مرگ خواهرم پشت سر گذاشتم روزایی که مثل یه

 

کابوس وحشتناک الان به یادم میاد ، میگن یه اتفاقی اگه بخواد بیوفته هیچکس نمیتونه

 

جلوشو بگیره ، خلاصه من خیلی به استخاره اعتقاد دارم هر کاری میخوام بکنم استخاره میگیرم

 

اگه خوب اومد اون کارو انجام میدم ، استخاره گرفتم ، کاش فقط خوب میومد ، عالی اومد .

 

بدون درنگ بهش پیام دادم از عمم شنیده بودم که دانشگاه میره ، اسمشو میدونستم خبراش

 

بهم میرسید ولی تا حالا ندیده بودمش فکر میکردم ازم کوچیکتره ازش فقط یه پسر شیطون تو

 

ذهنم بود ، بهش پیام دادم که سلام دانشگاه میری ؟ اونم نوشت : شما ؟ گفتم همونی که بهش

 

شماره دادی ، گفت خیلی خوشحال شده ، با هم صحبت کردیم از همدیگه سوال پرسیدیم گفت

 

که خیلی وقته دوسم داره و خیلی راه ها رو برای پیدا کردن شمارم امتحان کرده و از اینکه الان

 

بهش پیام دادم خیلی خوشحاله .

 

چند روز گذشت ، من رفتم تهران امتحانمو دادمو برگشتم ، یه روز با هم قرار گذاشتیم که

 

همدیگرو ببینیم ، ماشین پسر عموشو گرفته بود ازش جلوی در پشتی خونمون یکم بالاتر

 

وایستاده بود رفتم سوار شدم ، با هم یه دوری تو شهر زدیم ، من همش میترسیدم کسی ما رو

 

با هم ببینه برامون دردسر بشه ، تو راه رفت یه سری خوراکی خرید با هم خوردیم منم نقاشی

 

هامو بهش نشون دادم خیلی خوشش اومد ، بعدش منو رسوند جلو بانک ازم خداحافظی کرد ،

 

چون بانک کار داشتم ، کارمو که انجام دادم رفتم خونه . با هم در ارتباط بودیم یه بار دیگه

 

قرار گذاشتیم رفتیم بیرون اون روز واسم هدیه خریده بود ، یه ادکلن بود ، بازم دور زدیمو من

 

زیاد صحبت نمیکردم نمیدونم چرا ، شاید خجالت میکشیدم ، منو رسوند دم خونمون ، رفتم

 

خونه با خودم فکر کردم اگه یه روز تنهام بداره چی ، به خاطر مرگ خواهرم از اینکه کسی

 

تنهام بذاره میترسیدم ، یه روز دیگه قرار گذاشتیم رفتیم بیرون بهش گفتم دیگه نمیخوام با هم

 

باشیم میخوام تا وابستگیم بیشتر نشده ازش جدا بشم خیلی عصبانی شد با سرعت به طرف

 

ماشین اون طرف لاین حرکت میکرد میخواست عصبانیتشو و اینکه بدون من براش مثل مردن

 

بهم نشون بده ، نزدیک بود با ماشین روبرویی شاخ به شاخ بشیم که سریع فرمونو چرخوند ،

 

خیلی ناراحت بود منو دم خونمون پیاده کرد ازش خداحافظی کردم ، امواج اندوهشو خیلی خیلی

 

حس میکردم .

 

بهم پیام داد با خواهش و التماس زیاد ازم میخواست باهاش باشم انگار منم بهش وابسته شده

 

بودم دلم نیومد تنهاش بذارم ، امان از این دل ساده من ، دوباره جوابشو دادم ، بعدا بهم گفت

 

که بعد از پیاده کردن من آهنگ غمگین انداخته و کلی گریه کرده ، از اون به بعد عاشق هم

 

بودیم ، دوست داشتم بیشتر بهم نزدیک بشه ، چون دختر خوبی بودم فکر میکرد ناراحت

 

میشم اگه بهم پیشنهاد بده ، هیچی نمیگفت هیچ کاری نمیکرد که من ناراحت بشم ، از ته دلش

 

دوست داشت بغلم کنه بوسم کنه ولی میترسید ناراحت بشم ، تا اینکه از صبر اون من دیگه

 

طاقت نیاوردم انگار آتیش من تند تر بود ، بهش گفتم میتونی محبت فیزیکی بکنی ، اونم از

 

خدا خواسته خیلی خوشحال شد ، که ای کاش نمیگفتم ، ولی بعدا بهم گفت میخواسته یه چیزی

 

بخره خودش بزاره تو دهنم ، به لبم دست بزنه ، بعدش هر چه پیش آید خوش آید ، با هم قرار

 

گذاشتیم رفتیم بیرون یه جای خلوت ایستادیم ، بوسم کرد بغلم کرد ، حدود یه دقیقه ای انگار

 

از هوش رفت طوری که انگار سال ها منتظر این لحظه بود ، خیلی آتیشش تند بود آروم و

 

قرار نداشت ، من همش نق میزدم با من مثل یه بچه آهو که اسیر یه شیر وحشی باشه رفتار

 

میکرد ولی عاشقانه بود ، بازم دوسش داشتم ، کارایی که شاید نباید میکردیمو ، کردیم .

 

موقع برگشتن اخلاقش عوض شد انگار که از قحطی برگشته بود و حالا سیر شده بود ، دیگه

 

مثل قبل از دوریم گریه نمیکرد ، انگار احساسش بهم فقط هوس بود ، از دستش ناراحت شدم

 

خونه که رسیدم ازم معذرت خواست ، منم قبول کردم ، بعد از اون سه بار دیگه با هم بیرون

 

رفتیم ، هر بار من عاشق تر از روز قبل و خواهان محبت از طرف اون ، ولی ای دریغا که

 

اون فقط میخواست نیازش برطرف بشه و جایی برای محبت برام باقی نمیذاشت .

 

تشنه ی محبتش بودم و اون تشنه ... طوری شد که دیگه نخواستم ببینمشو هر دفعه بهونه

 

میاوردم ، ازم میخواست بریم بیرون ولی من به خاطر رفتارش نمیخواستم ببینمش ولی از ته

 

دلم دوست داشتم شب و روز تو بغلش باشم فقط و فقط همین و منو برای چیز دیگه ای نخواد

 

، بعد حدود چهار ماه شایدم بیشتر از آشناییمون یه روز بهم پیام داد که دیگه همه چی

 

بینمون تموم شده ، باورم نمیشد که چطور بازیچه اون شدم ، بهش گفتم که یعنی دیگه دوسم

 

نداری ، گفت نه ما دیگه با هم نمیتونیم ادامه بدیم ، گفتم چرا ، گفت اخلاقم خوب نیست اذیت

 

میشی ، گفتم تحمل میکنم ولی انگار فایده ای نداشت تصمیمشو گرفته بود منم قبول کردم .

 

روحیم خیلی خراب شده بود از زندگی سیر شده بودم بدون اون زندگی برام بی ارزش بود

 

تصمیم گرفتم خودکشی کنم ، اون شب انقد گریه کردم دلم داشت از دوریش میترکید ، منتظر

 

موندم تا همه بخوابن بعد یه بسته قرص گرفتم خوردم و خوابیدم به امید اینکه صبح دیگه بیدار

 

نشم .

 

بیچاره مامانم ، چقد سختی کشید فکر میکرد منم داره مثل یه بچه دیگه اش از دست میده ،

 

صبح اون شب غمناک ، من که هیچی یادم نمیاد ولی مامانم میگفت منو برای صبحانه بلند

 

کرده همین که بلند شدم افتادم زمین و از هوش رفتم موقع بردنم به بیمارستان بالا میارم

 

بستریم میکنن از اون موقع هیچی یادم نمیاد ولی حالم خیلی بد بود و تو این مدت فقط مادرم

 

بود که پیشم بود حالا قدر شو بیشتر میدونم ، تو بیمارستان یه خانمی بستری بود که همراهش

 

دخترش بود با دخترش صحبت میکردم اونم میگفت قبلا با یه پسر سه سال دوست بوده پدرش

 

اجازه نداده با هم ازدواج کنن اونم خودکشی کرده و ... خلاصه به نرسیدن ، کلی هم نصیحتم

 

کرد . یارو که فهمید من خودکشی کردم بهم زنگ زد به جای اینکه عشقم بهش ثابت بشه

 

گفت دیگه بهش زنگ نزنم منم قبول کردم . بعد حدود پنج روز مرخص شدم دکتره هم کلی

 

سفارشم کرد که دیگه این کار خطرناکو تکرار نکنم .

 

اومدم خونه حدود یه هفته که این سونامی رو رد کردم یه نفر بهم پیام داد گفت من پسر

 

عموی همونی ام که باهاش دوست بودی ، میگفت من اول عاشقت بودمو بهش گفتم شمارتو

 

واسم پیدا کنه ولی اون تو رو برای خودش درست کرده ، خیلی عصبانی بودم و تازه از دست

 

اون عوضی خلاص شده بودم و از همه پسرا بدم میومد نمیخواستم دیگه هیچ وقت عاشق بشم

 

و یا کسی دوسم داشته باشه ، از طرفی نمیتونستم باور کنم اینقدر خاطر خواه داشته باشم

 

چون دختری نبودم که آرایش کنم یا کاری کنم که پسرا دنبالم باشن ولی آدم خودش از زیبایی و

 

جذابیت خودش از نگاه دیگران به خصوص آقایون خبر نداره ، بعد ها یکی بهم گفت تو از

 

نگاه مردا جذابیت خاصی داری در صورتی که خودم نمیدونستم .

 

خلاصه اون بهم پیام میداد و منم محلش نمیذاشتم تا اینکه بعد از حدود سه هفته بعد یه نفر

 

بهم پیام داد گفت بهم علاقه داره ازش پرسیدم کیه و شمارمو از کجا آورده میگفت از گوشی

 

یه دختری گرفته و اون دختر اگه بفهمه واسش بد میشه و این بهونه ای بود که نگه کیه ،

 

پیام عاشقانه میفرستاد و هی قربون صدقه ام میرفت یه یه بار که از پیاماش خسته شدم و در

 

ضمن نمیگفت که کیه مجبورش کردم که بگه کیه و اگر نه خطمو عوض میکنم ، که هر دفعه

 

میگفت کار دارم نیم ساعت دیگه یه ساعت دیگه میگم ، بعدش دیدم پیام داد و اسمم رو گفت

 

و شروع کرد به تعریف کردن و قربون صدقه رفتن از بدنم ، مثل لبم و ... شناختمش ، کلی

 

فحشش دادم گفتم که کیه ولی مغور نمیومد که خودشه شاید میخواست بدونه که من قبلا با

 

کسی بودم یا نه ، تا از این تعریف هایی که از بدنم میکنه من شک کنم که کس دیگه ای و

 

با این کار آزارم بده ولی من مطمئن بودم که خودشه چون با هیچ کس بجز اون نبودم شاید

 

میخواست مطمئن بشه با کس دیگه ای نبودم ، من عصبانی بودم و فقط بهش فحش میدادم با

 

اون حرفایی که میزد غیر از این چیز دیگه ای نمیتونستم بگم ، وقتی دید من به جرات دارم

 

میگم که خودشه ، جواب چیزی رو که میخواست گرفت و دیگه پیام نداد ، ولی چند بار دیگه

 

بهم زنگ زد منم گوشی رو دادم به مامانم گفتم مزاحمه ، مامانم هم هر چی از دهنش در اومد

 

بهش گفت ، بعد از اون دیگه نه زنگ زد نه پیام داد .

 

اون موقع خوشحال بودم که از دستش خلاص شدم و هم عصبانی طوری که همه پیاما و همه

 

شماره هاشو حذف کردم چون خیلی خط موبایل داشت و من همیشه از اینکه برای چه کاری

 

انقدر خط داره نگران بودم ولی عشق کورم کرده بود و بدی هاشو نمیدیدم ، اشتباهاتشو نادیده

 

میگرفتم ، ولی امان از اون وقتی که عصبانیتم خوابید ، پشیمون شدم از اینکه چرا همه شماره

 

هاشو پاک کردم و دیگه هیچ جور بهش دسترسی ندارم .

 

تو این مدت از پسر عموش که دوسم داشت و ازم خواهش میکرد که فراموشش کنم و اونو

 

دوست داشته باشم ، ازش میخواستم که شماره یارو رو بهم بده ولی اون بهم میگفت : بهت

 

دروغ گفته و فقط دنبال خوش گذرونی بوده و ازت سیر شده و ولت کرده ، ولی حرفای اون

 

تاثیر نداشت و من فقط حرف خودمو میزدم .

 

اول ها فقط برای اینکه کمتر عذاب بکشم و بتونم دوری عشقمو تحمل کنم با پسر عموی

 

عشقم که اونم منو دوست داشت صحبت میکردم به هم پیام میدادیم انگار بوی عشقمو میداد

 

صحبت کردن با اون بهم آرامش میداد و باعث میشد بتونم زندگی رو هضم کنم و هر روز بالا

 

نیارمش ، همین صحبت کردن ها باعث شد آروم جونم بشه و دوسش داشته باشم با اینکه تا

 

اون موقع ندیده بودمش و نمیدونستم چه شکلیه ، این هم صحبتی حدود هفت ماه طول کشید

 

تو این مدت با اینکه من سراغ عشقمو ازش میگرفتم و شمارشو ازش میخواستم و عذابش

 

میدادم ولی اون باهام مهربون بود .

 

تا اینکه یه روز که سر کار بود و اونجا نمیذارن گوشی با خودشون ببرن ولی اون پنهونی با

 

یه شماره دیگه بهم پیام داد و خودشو معرفی کرد ، من به خیال اینکه فکر کردم عشقمه و داره

 

دوباره سر به سرم میذاره باور نکردم وشروع کردم به بد و بیراه گفتن و اینکه چرا سراغی ازم

 

نگرفته ، که اونم برگشت گفت خاک تو سرت نکنم بعد دوباره گفت که کیه ، منم فهمیدم که

 

عشقم نیست و ضایع شدم ، از اونوقت به بعد دیگه سراغی از عشقم نگرفتم و ازش

 

نمیخواستم که شمارشو بهم بده .

 

از اون به بعد من پسر عموی عشقم رو به جای عشقم پذیرفتم و از اون به بعد پسر عموش

 

شد ، کسی که من خیلی دوسش داشتم یه چیزی از عشق بالاتر . با هم صمیمی شدیم ، توی

 

اون هفت ماه که با هم فقط هم صحبت بودیم کاری کرد که از ذهنم بیرون بره منم تو اون مدت

 

سعی میکردم سر خودمو شلوغ کنم و برم سرکار و خلاصه قلبم آروم گرفت ، ولی این دفعه

 

کسی که تو این هفت ماه کمکم کرد تا فراموشش کنم و حالا موفق شدم ، حالا دوست داشتن و

 

مهربونی و محبتی که از یه مرد میخواستم که کمبود و یا فقدان محبت پدری رو برام جبران کنه

 

، دریافت میکردم ، اون خیلی با محبت بود و بیشتر محبت میکرد .

 

بعد از آن هفت ماه من جای دیگری مشغول بکار شدم و بعد از تعطیلی از شرکت با هم قرار

 

میگذاشتیم و همدیگرو میدیدیم ، دو روز اول فقط چرخ زدیم و منو رسوند خونه ، روز سوم

 

ازم خواست فقط دستهامو بگیره منم قبول کردم یه جا پارک کرد ، به صورتم زل زد لبشو آورد

 

جلو و بوسم کرد بعد منو تو آغوشش گرفت وقتی بدنمو لمس میکرد اونقدر آرامش داشتم که

 

تموم بدنم به لرزه در اومد ازم پرسید دوسش دارم ؟ بهش گفتم دوست دارم ولی عاشقت نیستم

 

، اونم گفت عیب نداره دوست داشتن بهتره . بعد از اون مدت دوری و تلفنی پیام دادن و

 

صحبت کردن اون روز حسابی چسبید .

 

بعد از اون روز دو بار دیگه با هم قرار گذاشتیم و همو دیدیم آخرین بار که با هم بودیم

 

حسابی حالم بد بود و محبتمو از دیگران گدایی کنم و ندونم که آخرش به ازدواج ختم میشه یا

 

نه عذابم میداد و اینکه دوباره تنها بشم و عذاب بکشم ، البته اون میگفت که میخواد باهام

 

ازدواج کنه و نیتش خیره ولی من نمیتونستم باور کنم چون همه چی دست اون بود و میتونست

 

زیر قولش بزنه ، اون ازم خواهش میکرد که دوباره منو ببینه و با هم بریم بیرون ولی من

 

دیگه قبول نکردم و ترجیح دادم مثل یه دختر خوب تو خونه بشینمو شیطونی نکنم و منظر

 

بمونم تا شاید بیاد خواستگاریم یا اگرم نیومد فراموشش کنم .

 

خواهش های اون ادامه داشت و بهم میگفت فقط بیا پیشم ، تا اینکه یه روز یه رازی رو در

 

مورد خودش بهم گفت ، باورم نمیشد میگفت مشکلی داره که اگه ازدواج کنیم نمیتونیم بچه دار

 

بشیم و تحت درمان و باید منتظرش بمونم تا تکلیف درمانش معلوم بشه ، ولی من که سختی

 

های زیادی کشیده بودم و این مشکل خیلی بزرگی در نظرم نمیومد پذیرفتم ، بهم گفت که آیا با

 

این شرایط حاضرم باهاش ازدواج کنم ؟ منم کمی فکر کردمو گفتم آره میخوام . درست بود که

 

گفتم میخوام ولی دو دل بودم ، اما اینو میدونستم که نباید دلشو بشکنم ، چه بسا امکان داشت

 

با کس دیگه ای ازدواج میکردم و همین مشکل رو داشت و موقعی که کار از کار گذشته بود و

 

ازدواج کرده بودیم میگفت ، شجاعتش رو تحصین میکردم ولی یه موقعی گفت که بهش علاقه

 

مند شده بودم .

 

با این حال درخواستش برای دیدن من هنوز سر جاش باقی بود ودیگه تا راضی نشم ببینمش

 

باهام حرف نمیزد ، منم که دیگه نمیخواستم یه بازنده باشم خواستم خودم تمومش کنم که دیگه

 

عذاب وجدان نگیرم ، با اینکه دلم براش تنگ میشد ولی تو این مدت پوست کلفت شده بودم و

 

تحمل و صبرم بیشتر شده بود و دیگه مثل قبل اونقدر عذاب نمیکشیدم ، آخرین روزی که

 

بهش پیام دادم ازش پرسیدم ؛ هنوز هم صحبتم هستی ؟ اونم گفت میخواد منو ببینه و نمیخواد

 

فقط هم صحبتم باشه ، منم گفتم این آخرین خواهشمه ، اونم گفت منم آخرین خواهشم دیدنته .

 

منم با این که میخواستم ببینمش ولی نمیخواستم این دیدن خارج از ازدواج و محرمیت باشه ،

 

چون دیگه داشت از سادگی خودم بدم میومد ، هیچ تضمینی هم از طرف اون نداشتم که باهام

 

ازدواج میکنه یا نه. تصمیم گرفتم سیم کارتمو بشکنم و فراموشش کنم ، این کارو کردم و حالا

 

منتظرم ببینم خدا چی میخواد و برای ازدواج کردن هم هیچ عجله ای ندارم ولی دوست دارم

 

ازدواج کنم و از تنهایی در بیام ، تنها چیزی که بعد از این همه سختی از دست دادن پدر و

 

خواهر و شکستن دلم به دست آوردم نزدیک تر شدن به خدا و درد و دل زیاد با خدا

 

بوده .

 

 

 

سلام دوباره الان که داستانو خوندین نوبت حرفای منه پس خواهشا چند لحظه به حرفام

 

گوش بده بعدش هرکاری خواستی بکن من نیومدم اینجا که الان بخوام یه طومار بنویسم

 

راستش مامریت من تو این وب دیگه تموم شد و از این به بعد خود ارشیا مدیر وبلاگ هستش

 

و این وبلاگ تا یک هفته قبل از عید نوروز اپ نمیشه ولی یک هفته قبل از نوروز با هفت هشتا

 

داستان اپ میشه پس یادتون نره یک هفته قبل از عید حتما به وب بیاین که غوغاس این از

 

این نکته دیگه یه سری از دوستان اومدن تو وب و انتقاد کردن البته انتقاد که نمیشه گفت یه

 

جورایی توهین کردن ملیکا خانم . کیمیا خانم و... ببینین من از این حرفا دلخور نمیشم فقط

 

کاش شمایی که میاین از این مدل حرفا میزنی جنبشم داشته باشی و یه ادرس از خودت

 

بذاری که جوابشم بشنوی نه اینکه فرار کنی و بعدشم نترسین من مثه شما ها بی فرهنگ

 

نیستم توهین کنم فقط یه جواب در حد خودتون میدم که متاسفانه میترسین و ادرس نمیذارین

 

نکته اخر شاید من نتونم دیگه تو اداره کردن این وب به ارشیا کمک کنم و شاید ارشیا به یه

 

نویسنده نیاز داشته باشه که باهاش وبلاگو اداره کنه اگه کسی میتونه کمکش کنه تو

 

قسمت نظرات اعلام کنه و در اخر اگه تو این مدت بدی چیزی از من دیدین یا اگه با حرفام

 

احیانا دلخورتون کردم به بزگی خودتون ببخشین و برام دعا کنین که تا اخر عمرم با عشقم

 

باشم و ازش جدا نشم مرسی از همتون خدانگهدارتون