داستان هانیه و حمید(هانیه و خواهرش از بهترین دوستام هستن) همینجا از هانیه بابت فرستادن داستان زیباش

بچه زرنگ مدرسه بودم......معلم ها به تیزهوشی و استعدادم همیشه
اعتراف می کردن دبستان که چیزی نبود ولی همون موقع علاوه بر معدل
بالام سوالات امتحانی بچه های بزرگتر رو حل میکردم.....تو خانواده فرهنگی
بزرگ شده بودم و همیشه احترام همه رو داشتم.....من و خواهرم فائزه
بودیم که یه جفت شیطون بلا هم بهمون اضافه شد.....بوشهر زندگی
میکردیم البته خونه بابابزرگام یه روستا طرفای شیراز بود......بابابزرگم افتاد تو
بستر بیماری بابام مجبور شد از کار و پیشرفت تو بوشهر بزنه و بیاد پیش
باباش زندگی کنه چون بابام یه دونه است.....اومدیم روستا همه ی دخترای
روستا به من و ابجیم حسودی میکردن....اخه تو همون یه مدرسه درب و
داغون هم که درس میخوندیم مثل بقیه دخترای روستا فکر عشق و
عاشقی و ازدواج نبودیم سرمون تو کتابمون بود اون موقع من پنجم دبستان
فائزه دوم دبستان بود.....همه ی دخترا دوست پسر داشتن غیر از
ما......دخترداییم سودابه هم سن من تو کلاس من بود خیلی همدیگه رو
دوست داشتیم باهم میرفتیم مدرسه باهم برمی گشتیم ناهارامون رو می
اوردیم خونه همدیگه که همسایه هم بودیم و.......آخرای سال بود نزدیکای
خرداد ماه....امتحانا داشت شروع میشد که محمد داداش سودابه میخواست
جشن عروسی بگیره و بره سر زندگیش..وقت بدی بود ولی اگه نمیرفتم
سودابه دلخور میشد اونجا عروسی رو تو تالار نمی گرفتن تو خونه بود اما
واقعا صفا داشت.....هفت شب قبل از عروسی تو خونشون بزن و بکوب
بود....شب اول میخواستم لباس محلی بپوشم که سودابه گفت لباس
محلی رو بذار برا شب عروسی امشب ماکسی بنفش کمرنگه رو بپوش
خلاصه پوشیدم و یه کم ارایش کردم رفتیم......کاش قلم پام میشکست اون
شب نمیرفتم......وقتی از در رفتیم تو یه پسر باهام رودررو شد همون جا
دلم ریخت....ابرو پیوسته چشما قهوه ای روشن مایل به سبز خمارگونه مژه
ها فر و تاب خورده بینی قلمی لب کوچیک مو مشکی مشکی.....وای...کار
زیباییش ندارم جذاب بود.... فوق العاده جذاب.....انگار نیروی الکتریسیته ی
جهانی تو چشاش بود با پای لرزون رفتم کنار دیوار قلبم به شدت
میتپید.....
برای خوندن ادامه داستان لطفا به ادامه مطلب مراجعه کنید