داستان سمیرا و پویا
سلام یه همه ی خواننده های این وبلاگ راستش الان که دارم این داستانو مینویسم امید زیادی
به گذاشتنش ندارم چون فک می کنم تو این همه داستانی که فرستاده میشه شاید داستان من
اصلا به چشم نیاد اما خب به هر حال من میفرستمش شاید یه روزی گذاشته شد من الان
۲۳ سالمه داستانم برمیگرده به زمانی که من دانش اموز دبیرستانی بودم نمیدونم چند نفر تو
این وبلاگ همسن منن اونایی که همسن من هستن خوب میدونن تا چند سال پیش ارتباطات
مثه امروز نبود اینترنت و خط و.. نبود مثه الان نبود که دوستی ها راحت باشه و هر
دختری به سن دبیرستان نرسیده حداقل یه پسر تو زندگیش اومده باشه ...
برای خوندن داستان به ادامه مطلب برین
+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 0:34 توسط شـــهـــابـــ
|
