غـــوغـــــا و فـــرزامــــ

اسمم را به خاطر ندارم اما میگویند نامم غوغاست ...
به آینه که مینگرم عمری بیش از حرف مردم از من گذشته است ...
20 بهار نه 20 خزان را به نظاره نشسته ام ....
.
هنوز یک سالمم نشده بود که سنگینیه یه اسم جدید رو ، رو شونه هام تحمل کردم ، بچه ی
طلاق ...
پدرو مادری که عاشق هم بودن حالا از هم جدا شده بودن ...
از حق نمیگذرم من موندم و مادری که فرشته بود و پدربزرگ و مادر بزرگی که نظیرشونو هیچ
جا ندیدم اما ...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 22:9 توسط شـــهـــابـــ
|


