غـــوغـــــا و فـــرزامــــ

 
 
 
اسمم را به خاطر ندارم اما میگویند نامم غوغاست ...
 
 
به آینه که مینگرم عمری بیش از حرف مردم از من گذشته است ...
 
 
20 بهار نه 20 خزان را به نظاره نشسته ام ....
 
 
.
 
 
هنوز یک سالمم نشده بود که سنگینیه یه اسم جدید رو ، رو شونه هام تحمل کردم ، بچه ی
 
 
طلاق ...
 
 
پدرو مادری که عاشق هم بودن حالا از هم جدا شده بودن ...
 
 
از حق نمیگذرم من موندم و مادری که فرشته بود و پدربزرگ و مادر بزرگی که نظیرشونو هیچ
 
 
جا ندیدم اما ...
 
 
 
 
 
ادامه نوشته

داستـــان هلــــنــــ و مـــحـــمـــد

 براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

 

   سلام .راستش من دوست نداشتم در باره زندگیم چیزی بنویسم ولی با دیدین این وبلاگ نظرم

 

عوض شد ....

 

منم سرنوشت خودمو می نویسم امیدم اینه که با نظر هاتون راهنماییم کنید در ضمن از آقا ارشیا

 

ممنون بابت این وبلاگ... داستان زندگی من از این جا شروع می شه که من سال اول دانشگاه

 

بودم ترم 2 و با همون حال و هوای مدرسه وارد دانشگاه شدم من دختر خیلی خیلی مغروری

 

بودم یه جوری که احساس می کردم هنوز اون پسری که بخواد وارد زندگی من شه هنوز به دنیا

 

نیومده .....

ادامه نوشته

داستان کوتاه

 

   سلام به دوستان تو این پست داستان های کوتاه رو گذاشتم امیدوارم با خوندنشون دوستانی رو که

 

داستانشون رو فرستادن راهنمایی کنید فقط در پایان نظر هاتون بگین در رابطه با کدوم داستان هستش

 

حالا برین ادامه مطلب

ادامه نوشته

داســتـــــان زیــنــبــــ و آرمیــــنـــ

 
 
سلام به همه دوستانی که داستان عشقشون رو چه شیرین و چه تلخ گذاشتن توی این وب تا همه
 
بخونن
 
 
.وممنون از عرشیا و محسن عزیز که خیلی زحمت کشیدن
 
 
من زینبم الا ن 29 سالمه داستانی که میخوام بگم واستون ماله چند ساله پیشه
 
 
من تو یه خانواده پرجمعیت به دنیا اومدم که یکی درمیون شدیدا احساسی هستیم کاش می شد یه
 
 
جاهایی ادم تغییر شخصیت بده اینجوری هم خودش راحت تره هم دیگران
 
 
از بچگی ارزو داشتم ازدواجی عاشقانه داشته باشم از اونایی بودم که ترجیح می دادن نون
 
 
خشک بخورن ولی تو دست خالی شوهرشون عشق باشه
 
 
دوران دانشگاه ومدرسه دختر خوبی بود م واروم گذشت بعد دانشگاه بلافاصله استخدام شدم توی
 
 
بانک
 
 
ادامه نوشته