براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

 

اسم من رویاست و تو یه خانواده متوسط بزرگ شدم من وقتی که وارد

دانشگاه شدم خیلی خوشحال بودم چون نتیجه زحمات یکساله ام رو گرفته

بودم و اینکه دوستمم همون دانشگاه و همون رشته خودم قبول شده بود

وقتی که وارد کلاس شدم با دوستم پسرایی رو که به کلاس میومدن با

چشم برانداز میکردیم من خیلی خجالت میکشیدم چون تا حالا همچین

کاری رو نکرده بودم تو کلاسمون پسری بود که من نمیشناختم ولی

دخترای دیگه میگفتن پدرش خیلی پولداره و واسه همین دخترای زیادی

میخواستن باهاش دوس بشن چون واقعا چیزی کم نداشت چه از لحاظ

قیافه چه از لحاظ ثروت حامد خیلی پسر ساکتی بود برعکس دیگر پسرای

کلاس که شلوغ بودن او همیشه اروم بود و همین باعث میشد من بیشتر

در مورد کنجکاوی کنم یه روز که تو جاده منتظر تاکسی بودم خیلی ایستادم

اما تاکسی نیومد کم کم  کلاسم داشت شروع میشدکه یه ماشین مدل

بالا جلوم ایستاد اول فک کردم مزاحمه بعد دوباره چند تا دیگه بوق زد منم

هرچی از دهنم در اومد بهش گفتم شیشه های ماشینش دودی بود و داخل

ماشین زیاد معلوم نبود وقتی که  شیشه رو داد پایین و گفت خانم محمدی

تعجب کردم داخل ماشینو که نگاه کرد حامد بود کلی خجالت کشیدم و

گفت اگه میرین دانشگاه سوار شین باهم برین بعد از کمی تعارف کردن

سوار شدم وقتی سوار شدم یکم خجالت میکشی بعد من بابت اون فحش

ها ازش معذرت خواهی کردم و اونم گفت اشکالی نداره اون روز تو ماشین

در مورد خیلی چیزا حرف زدیم و وقتی رسیدیم  بچه های کلاس همگی

تعجب کردن و من فورا پیاده شدم و رفتم پیشه دوستم و دوستم گفت ناقلا

چطور مخشو زدی منم جریانو بهش گفتم  چند ماه گذشت که یه روز که از

دانشگاه اومدیم بیرون حامد بهم گفت میتونید عصر یه قراری بذاریم میخوام

چند کلمه باهاتون حرف بزنم اول نخواستم برم بعد از کلی اصرا بالاخره قبول

کردم و اومدم خونه  عصر رفتم به همون پارکی که حامد  گفته بود وقتی

رفتم خیلی به خودش رسیده بود آدمو جذب خودش میکرد وقتی رفتم سلام

کردم و اونم با لحن خیلی خوبی جواب داد بعد از احوال پرسی کردن حامد از

چیزای عجیبی حرف میزد اون میگفت ۲ ساله به من علاقه داره